تبليغاتX
سکوت
شعر های تنهایی ام ...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما

من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان

فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد

 بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری

ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او

را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را

 نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن 

است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت

 کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و

به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی

از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه

در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که

بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون

 به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات

 اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:34  توسط ناصر  | 

می گویند او این حكایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می كرد .

حكایت این است :

مردی بود بسیار متمكن و پولدار روزی به كارگرانی برای كار در باغش نیاز داشت.  بنابراین ، پیشكارش را به میدان شهر فرستاد تا كارگرانی را برای كار اجیر كند . پیشكار رفت و همه ی كارگران موجود در میدان شهر را اجیر كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگرانی كه آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند . روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه این كارگران تازه ، غروب بود كه رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامی كه خورشید فرو نشسته بود، او همه ی كارگران را گرد آورد و به همه ی آنها دستمزدی یكسان داد. بدیهی ست آنانی كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « این بی انصافی است . چه می كنید ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست كه كار كرده اند . بعضی ها هم كه چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاری نكرده اند » .

مرد ثروتمند خندید و گفت : « به دیگران كاری نداشته باشید . آیا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ »  كارگران یكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست كه اینانی كه دیر رسیدند و كاری نكردند ، همان دستمزدی را بگیرند كه ما گرفته ایم » .  مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من كم نمی شود . من از استغنای خویش می بخشم . شما نگران این موضوع نباشید . شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نكنید . من در ازای كارشان نیست كه به آنها دستمزد می دهم ، بلكه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم . من از سر بی نیازی ست كه می بخشم .»

مسیح گفت : « بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می كوشند . بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی كار تمام شده است ، پیدایشـان می شـود .امـا همه به یكسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .»  شما نمی دانید كه خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلكه دارائی خویش را می نگرد . او به غنای خود نگاه می كند ، نه به كار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شكفد . باید هم اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند كه نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:33  توسط ناصر  | 

How Do You Interpret Love?



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی




Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم


True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه"
.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:30  توسط ناصر  | 

سلام دوستان عزیز. ببخشید مدتی نتونستم این وبلاگ رو آپ کنم. آخه درگیر یه سری کارهای مربوط به "زندگی" بودم.

اگر فرصت کنم وبلاگ رو آپ می کنم. چند تا مطلب خوب هم دارم براتون...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:21  توسط ناصر  | 



گفتـــــــــگو بــــــا خـــــــدا
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:14  توسط ناصر  | 

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود .پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است:

 با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین


یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

-           آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

-          شما خدا هستید؟

-           نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-           آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

نخستین درس مهم

من دانشجوى سال دوم رشته پرستاری بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»

من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟ من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

دومین درس مهم

یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:

«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»

 

سومین درس- همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:  بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

 براى من یک بستنى بیاورید.

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود

یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!!

 

 

چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!  «هر مانعى = فرصتى»

لطفا این داستانهای کوتاه را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.

خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد...

اشو زرتشت
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 22:47  توسط ناصر  | 

خاطرات فراموش نمی شوند تا وقتی که نخواهم، آره ، من هنوز تو فکر اونم با اینکه بیش از یک ساله که از اون ماجرا می گذره، اما چرا من باز دلم براش تنگ می شه؟ چرا هر شب خوابشو می بینم؟ چرا دست از سرم بر نمیداره؟

اون تو اوج عشقم منو رها کرد، وقتی خودش می گفت عاشقتم برات می میرم رهام کرد. وقتی بیشتر از همیشه بهش احتیاج داشتم رهام کرد. چرا؟ هنوزم سردرگمم. نمی دونم اسمشو بگذارم خیانت یا ...

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:57  توسط ناصر  | 

پاییز همیشه با ماست، بهار را فراموش نکن...

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:56  توسط ناصر  | 

من با زخم زبونات رفیقم، مرحم بزار با حرفات رو زخم عمیقم

با تواَم که داری به گریه ام می خندی، کاش می شد بیای و به من دل ببندی

تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم، کار دل نباشی تمومه عزیزم
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:55  توسط ناصر  | 

کی می خوای بشینی تا من واست از خودم بگم باز؟ صبر تو چقدره تا من بشکنم پشت یه آواز؟

عزیزم قصه نمی گم، نمی خوام بهم بخندی، یا فقط به احترامم چشم رو هر چی هست ببندی، نمی خوام بونه بگیری که چرا زخمیه سینم ،یا ازم دلت بگیره که نشد تو رو ببینم.

عزیزم زخمای بابا مال عشق فوق الاده است، به خدا اشکای بابا بیخودی نیست بی اراده است. اگه می بینی رفیقام هنوزم مَردن و تنها، اگه حتی یه ستاره نشده به اسم بابا، غمی نیست ما برقراریم، اون بالا یکی رو داریم، پشت ابر بیقراریم، ما هنوز چشم انتظاریم ،چشم به راه یک بهاریم، اون بالا یکی رو داریم، ما هنوز چشم انتظاریم ...

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:53  توسط ناصر  | 

دختران شهر به روستا مي انديشند .دختران روستا در آرزوي شهر مي ميرند.مردان بزرگ به آرامش مردان کوچک مي انديشند,مردان کوچک در آرزوي آسايش مردان بزرک مي ميرند,کدام پل در کجاي جهان شکسته است که هيچ کس به خانه اش نمي رسد !!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:59  توسط ناصر  | 

معلم سركلاس دو خط سياه موازي روي تخته كشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تكرار كردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنكه يكي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشكند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:57  توسط ناصر  | 

معلم سركلاس دو خط سياه موازي روي تخته كشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تكرار كردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنكه يكي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشكند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:57  توسط ناصر  | 

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم
ترس تموم وجودمو برداشت که شايد
منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم!
سريع از کنار مرداب دور شدم.
حالا وقتي که مي بينم خودم مرداب شدم
دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم
و حالا مي فهمم ... گل نيلوفر مغرور نيست
اون خودشو وقف مرداب کرده...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:37  توسط ناصر  | 

گاهی یکیو نداری...پس فقط حسرت نداشتنشو میبری... گاهی یکیو نداری و نمیتونی ببینیش...پس حسرت نبودن و ندیدنش به دلت میمونه.... اما وقتی یکیو نداری اما مجبوری ببینیش....اونوقته که همه حسرتهای دنیا توی دلت انبار میشه .

 گاهي شک ميکنم به بودنم .. دلتنگ رفتنم .. ..مي روم .. مي روم با هزار حرف مانده در دل.. با هزار و يک آرزوي مانده در گل .. ديگر خسته از ماندنم.. نه کسي در انتظار من است .. و نه من در انتظار کسي .. نه عشقي براي فروختن دارم .. و نه پولي براي خريدن .. آنقدر گنگ گشته ام که ديگر خواب هم نميبينم !!.. حتي صداي دلم را نمي شنوم !!.. من فقط هيچ دارم و هيچ .. تا بخواهي قصه هاي پر از غصه دارم .. حرفهاي داغدار و به عزا نشسته دارم .. تا ديروز مجنون قصه ها بودم و امروز .. کفني

شاید من خیلی خوشبخت باشم...چون وابستگی هام کمه

شاید من خیلی خوشبخت باشم...چون بدون یک نفر هرگز نمی تونم زندگی کنم

شاید من خوشبخت ترین باشم...چون اون یک نفر همه جا هست

آره من خوشبخت ترین انسانم...چون در کنار ساحل زندگی ام تنها یک ردپا برجاست

 و اون رد پای خداست

من همیشه در آغوش پروردگارم هستم   من خوشبخت ترین انسانم

ای کاش این موضوع رو هیچ وقت فراموش نکنم....

هميشه سعي كن آروم بخندي...تا مبادا اندوه رو از خواب بيدار كني... و سعي كن آروم گريه كني...تا شادي رو نا اميد نكني... زندگي كردن پيمودن راهيست كه در آن... بايد... صبر داشت... بايد مقاوم بود... بايد شجاعت داشت... بايد اميدوار بود... نبايد... دست كشيد... نبايد جا ماند... نبايد شكست خورد... نبايد نا اميد شد... بايد ماند......... بايد بود.........بايد زندگي كرد

هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسي بهت دروغ گفت

بازم بهش فرصت بده ... عشق رو تجربه کن حتي اگه توش شکست

بخوري ...اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر

اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:35  توسط ناصر  |